حس غريب زندگي




Wednesday, March 17, 2004

زمستان اينجا نيامد .
برف و يخبندانی هم در کار نبود .
نه زغالی ماند و نه روسياهی .

زمين اما کَمَکی دلسرد بود .
ميانهء راه مانده ،
دست از روييدن کشيده بود
و بهانه می‌گرفت .
هر چه سبزی بود به دلخواه خود رنگ کرده بود
تا مثلاً دلتنگی‌اش را بپوشاند :
زرد ، نارنجی ، سرخ ، قهوه‌اي .

آسمان اما هرگز رنگ عوض نکرد :
آبیِ آبی ماند .
و تا بخواهی باريد
و زمين را به کهنه‌ترين و ناب‌ترين شراب‌هايش مهمان کرد .
زمين که سرمست شد ،
ابرها بار خود را بستند و به سرزمين آنسویِ رنگين کمان رفتند .

و باز چشمهایِ درخشانِ خورشيد به دلِ ‌سرد زمين افتاد .
با بخشندگی بر او تابيدن گرفت .
تابيد و درخشيد و مهربانی کرد ...
آنقدر که زمين ديگر تاب نياورد .
عطسه‌ای زد و مستی از سر پراند .

چشم که باز کرد
می‌دانست که يک دورِ ديگر
از چرخهایِ گردونه‌دار پيرِ را تاب آورده است .


نگاهش کنيد :
از سرخوشی
همه جا را سبز و گلی رنگ کرده .
سرشار است و تازه .
جوان شده و باز جوانی می‌کند ؛
از نو دست بکارِ روياندن .




........................................................................................

Home