حس غريب زندگي




Friday, March 12, 2004

در خواب به تو فکر می‌کردم ؛
شايد هم به همسايه‌های جديدمان ،
همان دو قمری جوان که در گلدان قابِ پنجره لانه کرده‌اند .
ديشب ، نگاهم به تو خيره مانده بود
يا به دو شمع روی ميز که وقتِ سوختن سرهايشان را به هم تکيه داده بودند ،
از دور دو تا ديده می‌شدند و از نزديک يکی.

صدای تو می‌آيد يا ترنم باران است بر آغوشِ گشودهء خيابان ؟
شايد هم آواز پرنده‌هاست که با رقصِ پرشورِ باد همراه شده‌‌است .
اين نفس‌هایِ توست يا هوای شکفتن که ريه‌هايم را پر و خالی می‌کند ؟
بویِ دلنشين زنده‌گی : چای تازه دم ، نان داغ ؟

از پشت تصوير تو در آئينه سرک می‌کشم ؛
نمی‌دانم اين تو بودی يا من ؟!
نی‌نی‌ِ چشمان توست که در آيينه می‌درخشد يا شوقِ چشم های من از يافتن رد نگاه تو ...

صبح‌ت بخير
دوستت دارم .



........................................................................................

Home