حس غريب زندگي




Tuesday, March 23, 2004

هيچکس آمدنش را انتظار نمی‌کشيد .
از نابهنگام تقدير آمد .

هم سفر بودند .
زير تابش گرم خورشيدِ تابستان
آغوشِ خُنُکِ شن هایِ ساحل آنها را به خود فراخواند .
با نسيم صبحگاهی دريا ، نگاهشان به يکديگر گره خورد
و عشق ، در امتدادِ خيسِ چشمهايشان چشم به جهان گشود .



هيچکس آمدنم را انتظار نمی‌کشيد .
از نابهنگام تقدير آمدم .

بار سفر می بستند
با شوقِ عاشقانهء اولين بهارِ همراهی
دردِ گنگ و ناخوانده ، ناغافل از راه رسيد .
صلاتِ ظهر ، بُهت و درد به هم آميخت
و من ، در انتهایِ خشک يک فرياد چشم به جهان گشودم .



هيچکس آمدنمان را انتظار نمی‌کشيد .
از نابهنگام تقدير آمدیم .

هم سفر شديم
كسالتِ غروبِ گرم و دم كردهء تابستان
جنگل را از پيچ و خم جاده‌ها به ساحلِ اقيانوس فراخواند.
در كبوديِ افق ، آسمان و زمين به هم گره می‌خوردند،
و" ما " در فراز ، فارغ از ترس‌هاىِ تاريخىِ نياكان‌ِمان ، چشم به جهان گشودیم .







........................................................................................

Home