حس غريب زندگي




Tuesday, November 11, 2003

مى‌دانستم خواهي آمد .
مي‌خواستم آمدنت را سرودی عاشقانه بسازم :
به شادمانه‌ترينِ جشن‌ها .
بر سرِ راهت قرار بود طاقِ گلِ نيلوفر ببندم ،
و اتاقِ رو به کوچه را به مهماني شمع و آيينه آذين کنم.

تو ، ناغافل از راه رسيده بودي و خانه از تو گل باران شده بود .

ساقهء دستهايم بر سرِ راهت طاقي بست ؛
نگاهِ گرمت روشنایِ آييـنه
و ستاره‌های سوزانِ چشمانم رشته‌هایِ چراغانی شد.


از راه نرسيده ، سوغاتِ طلوعِ مهربانت را به من بخشيدی:
دستانِ گرمِ آرامش و شرابِ خنکِ استغنا.

به جشن نشستيم : من و تو ، تو و من ؛
هياهوي خلوت‌مان سكوت بود و فرياد .


مي خواستم آمدنت را سرودی عاشقانه بسازم...





........................................................................................

Home