حس غريب زندگي




Monday, September 01, 2003

مي‌توني آدم باشى ،قلب باشى . قلب بمونى ...
دل جيگر سيخ بكشى كباب كنى.
تو كوچه خيابونا هوار كنى : دل جيگر جار بزنى !!!
مى‌شه با گوشت و با خون و استخوون با يك قلبِ قلب زندگى كنى.

مى‌تونى امروزوفردا بكنى...
كه يك عمرِ آزگار شب و روزها رو به هم وصله كنى
بشنوى دوستت دارم
خودتو پشتِ سرت قايم كنى و يك عمر ، مردنو زندگي كنى...


مى‌شه آدم نباشى ، خيلى چيزهات خوب و خواستنى باشه!
از اونايي كه همه ، واسهء اومدنت دعا كنند.
ردِ بودنت رو تو خيال و رويا بگيرند...
انقدر مشتاقِ بودنت باشند كه تند و تند ،همه رو اشتباهى به جاىِ تو جا بگيرند!
از غمِ نديدنت بى‌تاب بشند.
واسهء رسيدنت بى‌خواب بشند....

مى‌شه از راه برسى بيهوا و بيصدا ، بى‌ادعا ...
انقدر راست باشى كه بودنت تو باورِ هيچكى نياد...
با يك قلبِ گرم و سرخ و واقعى دوست داشتن رو ياد بگيرى
مي‌شه دوست داشته باشى ياد بگيرى
در بدر دنبالِ دانايي برى
واسه دوست داشته شدن ، يک عمر مرده بمونى !!

مى‌شه توىِ لامكان غرقه بشى ...
مى‌شه توىِ لامحال ، بعد عمرى يخ زدن زنده بشى جون بگيرى !
مى‌تونى عاشق باشى ، تا ابديت بميرى ....
اونقدر كه عشقتو زنده كنى .
دو هزار سال صبر كنى تا بتونى ، فقط يك روز زنده باشى!

مى تونى فردا رو امروز بكنى
و يک عمر آزگار شب و روز قلبتو فرياد بزنى و بگى دوستت دارم
تا يك روز بالاخره ، بشنوى دوستت دارم
و يك عمر مردن‌رو ، زنده‌گى كنى .




........................................................................................

Home