حس غريب زندگي




Tuesday, August 26, 2003

"هيچكس زاغچه‌‌اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت "

مسئله اينجاست جدي گرفتن و جدي نگرفتن...
مي‌شه يك زاغچه باشي و تو شعر سهراب ابدي بشي
يا يك ننه كلاغ كه با الدوز قصه ها تو حافظه چند نسل زنده بمو ني
مي شه هم يك بلبل بينوا بشي كه شبها آرومو بي ادعا بپري رو شاخه درخت خونه بشيني دلتو آواز بكني بريزي توي گوش باغچه ، اما تا يك شب بالاخره خاموش نشي هيچكسي صداتو به خاطر نياره

مي توني يك تربچه نقلي باشي يا يك فلفل ريزه و تند كه يك دست مهربون هر روز نوازشت كنه و يك چشم منتظر هر روز نگران آب و نورت باشه ....
مي توني لادن بشي كه يك شاعر اتفاقي نبودنتو به ياد دنيا بياره .
مي‌شه هم پنچره سبز صنوبر باشي اما تا ابديت بسته بموني.

مي توني ناب ترين غزل نخونده باشي
مي شه هم يک تصنيف ساده باشي که تو ي کوچه باغها ملت زمزمه ات کنند.

مي توني تنها باشي يک عمر تنها بموني و بدنبال سئوال کيسه جواباتو هي پر و خالي بکني.



........................................................................................

Home