حس غريب زندگي




Thursday, August 21, 2003

راهي كه شدم،
تنها پايم سر براه بود!
برسر آن بودم كه كوله‌بارم رابه اندازهء همهء آنچه كه از آنِ خود مي‌دانستم ببندم ،
دلم را اما نهاني در باغچهء خانه كاشتم.

كه خانه تنها كنجِ امنِ دنيا بود در همهمهء آن همه نا امني.
خانه باغ آراستهء تنهايي بود در آشفته بازارِ غوغاي بسيار براي هيچ...
خانه آغوشِ مادرم بود و دستهايِ پدر، صدايِ برادرانم ...


هنوز پاي به راهم ،
سر به راه گويا هرگز نخواهم شد!!!
و از آنچه كه گمان مي كردم از آن من است هيچيك را با خود همراه ندارم؛
دانه دلم اما در باغچهء خانه جوانه زده‌است.

امروز خانه يعني گوشه اي كه سر به زمين مي گذارم و چشم به هم مي آرم
خانه يعني نگاهِ آشنا و صدايِ آشنا ، بويِ آشنا و پيوندِ آشنا
خانه يعني شكستنِ تنهايي و همهمهء بسيار براي هيچ.

امروز آموخته‌ام كه كوله بارم را سبك بردارم و هميشه بر شانهء خود داشته باشم
آنچه از آن من است همه را در سينه انباشته ام و هميشه با خود دارم.
گنجينه‌ام اما قلبي است كه در باغچهء خانه‌ام مي تپد
كاش در سينه‌ام فضايي به اندازهء باغچه باز شود....



........................................................................................

Home