حس غريب زندگي




Friday, June 24, 2005

ديدی بهترين ؟
بر آستانهء راهِ بي‌افق
به انتظار نشستم و ديدم .
چه بيدار ديده‌بودی اين کابوس آشفته را.. .
چه روشن ديده بودي تاريکی اين آسمان بی افق را
و چه به هنگام شنيده بودی صفير دهشت بار گلوله های مرگ را.

حالا ديگر هيچ چيز نمانده است .
من مانده‌ام و تو
و اين شب متعفنِ بی‌انتها.
من مانده‌ام و تو
و اين راه نفرينیِ بی بازگشت.

پشتِ سر در دوردست صدای همهمه می‌آيد.
شياطينِ مست گشايش قعر ديگری از دوزخ را به جشن نشسته‌اند.

«و اينجا تنها
من و تو ، تنها
فانوس را روشن نگاه داشتيم :
با دستهاي تو
و پوست تن من »



........................................................................................

Home