حس غريب زندگي




Tuesday, January 06, 2004

ديدمش ؛
مردی بود
و قدمهايش را
به بلندایِ افق بر می‌داشت.

عطرِ بودن می‌داد .
قامتش روشن بود .
چشم سويم گرداند
گلِ خورشيد شکفت .

دست در دستِ افق
دست در دستِ زمان
از زمان هم برتر
گردِ دنيا در چرخ ...

نور چشمم را زد .
نبضِ چرخيدنِ او
بر دلم می کوبيد :
"اين‌همه بيهوده است .
نتوانی هرگز !..."

چشم در چشمم دوخت .
ذهنِ من روشن شد :
"تو توانايی آن را داری
بيش از اين خود مفريب ."

او به راهش می‌رفت ...


اين شعر ترجمهء آزاد همين شعره ، که من سالها پيش به عنوان تکليف درسی‌انجام داده بودم و همين ترجمه دريچهء آشنايی من شد با سهراب سپهری :
"سر هر کوه رسولی ديدند
ابر انکار به دوش آوردند."



........................................................................................

Home