حس غريب زندگي




Thursday, December 18, 2003

نگفته بودمت مهربان که سرما ماندنی نيست ،
که آفتاب روشن‌ترين قوس‌هايش را به سویِ ما روانه خواهد کرد و
ابرهایِ بازيگوش به آسمانِ آبی‌ِمان باز خواهد گشت ؟

نگفته بودمت : شادمانه باش
شاهراه ما از منظرِ تمامیِ آزادی‌ها
خواهد گذشت ؛
که جادهء ناهموار ، سنگينیِ گامهايمان را انتظار می‌کشد ؟

يادت هست بهترين ؟
برايت خواندم که هوایِ همراهی ، از پروازِ دلخسته‌ترينِ پرندگان نيز
می‌تواند ماندگارترين سرودها را بسازد ؛

وعده کرده بودمت
که سبزترين چتر بر فرازِ قامتِ بلندِ مهربانت گشوده خواهدشد
تا سايه‌سارِ آرامشی درخور پيشکشت کند ؟


نگاه کن عزيزِ دل ،
ببين :
آن دو پرندهء مهاجر را می‌گويم !

آنسویِ آوارِ خاک و خاشاک
در گوشهء دنجِ آن آبگيرِِ بی‌نام ،
هميشه سبزترين درخت را يافتند و بی‌هياهو به خانه آوردند .

تو راست می‌گفتی:
"تنها شکيب و مدارای باد
..."



........................................................................................

Home