حس غريب زندگي




Tuesday, July 01, 2003

براي تبرك:


از روي پلك شب

شب سرشاري بود.
رود از پاي صنوبرها تا فراترها مي رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه كه خدا پيدا بود.

در بلندي ها، ما.
دورها گم ، سطح ها شسته ، و نگاه از همه شب نازك تر.
دست هايت ، ساقه سبز پيامي را مي داد به من.
و سفالينه انس با نفس هايت آهسته ترك مي خورد.
و تپش هامان مي ريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها.
و لعاب مهتاب روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها ، وبرازنده خاك.

فرصت سبز حيات به هواي خنك كوهستان مي پيوست .
سايه ها برمي گشت.
و هنوز در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد
جذبه هايي كه بهم مي ريخت.

سهراب سپهري



........................................................................................

Home